تبليغاتX
وارونا
خواستگاری خر

خواستگاری خر

خری آمد به سوی مادر خویش

    

             بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

 

برو امشب برایم خواستگاری  

 

               اگر تو بچه ات را دوست داری

 

خر مادر بگفتا ای پسر جان   

        

               تورا من دوست دارم بهتر از جان

 

ز بین این همه خر های خوشگل       

  

                یکی کن نشان چون نیست مشکل

 

خرک از شادمانی جفتکی زد   

 

                 کمی عرعر نمود و پشتکی زد

 

بگفت ای مادر به قربان نگاهت    

 

                 به قربان دو چشمان سیاهت

 

خر همسایه را عاشق شدم من     

 

                 به زیبایی نباشد مثل او زن

 

بگفت مادر برو پالان به تن کن  

 

                 برو اکنون بزرگان را خبر کن

 

به آداب و رسومات زمانه    

 

                 شدند داخل به رسم عاقلانه

 

دوتا پالان خریدند پای عقدش   

     

                 یه افسار طلا با پول نقدش

 

خریداری نمودند یک طویله       

    

                 همان طور که رسم است در قبیله

 

خر عاقد کتاب خود گشایید    

        

                  وصال عقد ایشان را نمایید

 

دوشیزه خر خانوم آیا رضایی؟   

     

                  به عقد این خر خوشتیپ در آیی؟

 

یکی از حاظرین گفتا به خنده   

        

                  عروس خانوم به گل چیدن برفته

 

برای بار سوم خر بپرسید     

         

                   که خر خانم سرش یک باره جنبید

 

خران عرعر کنان شادی نمودند      

    

                  به یونجه کام خود شیرین نمودند

 

به امید خوشی و شادمانی    

    

                  برای این دو خر در زندگانی

DUNK

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 1:39
تنهایی

تنهایی

 

گیج و مبهوت در

 

 کنار بسترش

 

ساعت هاست که این گونه نشسته ام

 

باور ندارم

 

چگونه؟

 

آخر چگونه؟

 

مرا با این همه یاد و خاطره تنها گذاشت

 

در سرش چه گذشته بود که دست به چنین کاری زده بود؟

 

نمی توانستم بفهمم هنوز باور نداشتم

 

که دیگر بر نمی گردد و

 

دیگر صورت زیبایش را بر نمی گرداند

 

تا بار دیگر با کلماتش وجودم را تسخیر کند

 

آخر چگونه ممکن بود ؟

 

تمام امید من

 

زندگی من

 

مرا این گونه تنها بگذارد

 

ای خدا.خدایا

 

چگونه توانستی با یکی از

 

چند عاشقت این گونه بر خورد کنی؟

 

مرا هم پیشاو ببر

 

تو که توانستی با بی رحمی

 

 

عزیزترینم را از من بگیری

 

پس می توانی من هم نیست و نابود کنی

 

در پس ذهن هیچ آرزویی ندارم

 

فقط مرا هم پیش او ببر

 

بچه ها اگر میبینید اشکلاتی دارهخیلی توجه نکنید چون از اولین

 

 

سروده هام هم این هم او یکی(سرگردان)

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:22
سرگردان

سرگردان

 

اگر روزی پریشان حالی را دیدی

 

که در کوچه ای سرگردان است

 

از آن مپرس به کجا میروی

 

ولی

 

از او بپرس که

 

به دنبال چه می گردی

 

اگر جوابی نشنیدی بدان که

 

او ناتوان از پاسخ است

 

و می خواهد به دنبال زبان خود بگردد

 

بچه ها این یکی از نوشته های خودمه قشنگه؟

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:15
گل من

 
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
 
 و هزار بار تو خودت بشکنی
 
 و اون وقت آروم زیر لب بگی :
 
گل من باغچه نو مبارک !!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:16
شکستن من

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید...شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی

مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:9
گریستن

 

بايد گريست

بايد گريه کرد

اشک ريخت و سوخت

بايد گريست براي قفس هايي که از سايه خسته اند

بايد بود براي شب هايي که باران مي بارد

اي که به آسمان غريبي ام بدرود گفتي

من بي تو غريب ترين شرقي دنيايم

کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!

کاش پنجره اي بود

کاش باز هم آسمان آبي بود

کاش باران مي باريد

تا از قفس چوبي برايت ترانه مي خواندم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:2

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 22:50

شش سال اوّل زندگی:
گريه نکن
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روی ديوار نقاشی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

۲-
دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزی نکن
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن

تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI
بازی نکن

۳-
دوره ي راهنمايی:
ترقّه بازی نکن
• SEGA
بازی نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

۴-
دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن

۵-
دوره ي دانشگاه:
رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴
ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
شب برای شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسگل نکن
حذف پزشکی نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

۶-
دوره ي سربازی:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيری ايجاد نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

۷-
دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن 
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

۸-
دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيری:
برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

۱۰-
دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

 

خیلی باحال بود نه ؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 22:58

بچه ها دلم خیلی گرفته دلم می خواد گریه کنم اما توانشو ندارم

داشتم شعر شاد مهر و گوش می دادم (علامت سوال) انگار توصیف خودمه .

دارم دیوونه میشم . دیگه خسته شدم .

من هیچ وقت دوست نداشتم بگم اما حالا می بینم کسی جز شما ها رو ندارم

بچه ها فقط ازتون می خوام که دعام کنید.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 23:15

بچه ها دلم خیلی گرفته دلم می خواد گریه کنم اما توانشو ندارم

داشتم شعر شاد مهر و گوش می دادم (علامت سوال) انگار توصیف خودمه .

دارم دیوونه میشم . دیگه خسته شدم .

من هیچ وقت دوست نداشتم بگم اما حالا می بینم کسی جز شما ها رو ندارم

بچه ها فقط ازتون می خوام که دعام کنید.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 23:15

امروز رفتم به یک وبلاگ سر  زدم دیدم فقط برای یک موضوع ۶۸ نظر داده بودن اون وقت شما ها

ای روزگار هی...

همه که ما رو اذیت می کنن شما هم روش

بابا جان هر کسی که دوست دارید خودتون نمیاید حداقل ذرای دوستانتون sent کنید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 23:2

این نوشته ها مربوط به کتاب کیمیا گر پائولو کوئلیو است .

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 13:9
آدمها ومزیت دوست انسان بودن

آدمها ومزیت دوست انسان بودن:

 

آدم همواره  دوستان تازه ای می یابد و با این وجود مجبور نیست هر روز کنارشان بماند اگر آدم

 

همواره همان آدمهای ثابت را ببیند احساس می کند بخشی از زندگی اش را تشکیل می دهند. و از آـنجا که

 

بخشی از زندگی ما می شوند هوس می کنند زندگی مان را هم تغییر بدهند .چون هر کس فکر می کند دقیقا

 

می داند ما باید چطور زندگی کنیم. اگر آدم آنطور که آنها انتظار دارندعمل نکند به باد انتقادش میگیرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 19:39
افسانه شخصی

 

 

افسانه شخصی:

 

چیزی که آدم همواره آرزوی انجامش را دارد. همه آدمها در آغاز جوانی می دانند افسانه شخصی

 

شان چیست.در آن دوره زندگی همه چیز روشن است همه چیز ممکن است و آدم از رویا و آرزوی آنچه که

 

دوست دارد در زندگی بکند نمی ترسد. با این وجود با گذشت زمان نیرویی مرموز تلاش خود را برای اثبات

 

آن که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیر ممکن است آغاز کند.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط ستاره در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 19:11