او را به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور گويا ديده بودم من...
لالايي گرم خطوط پيكرش در نعرههاي دوردست و سرد مه گم بود.
لبخند بي رنگش به موجي خسته مي مانست . در هذيان
شيرينش ز دردي گنگ ميزد گوييا لبخند...
هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاهش كردم. از اعماق نوميدي
صدايش كردم:
_اي پيداي دور از چشم!
ديريست تا من ميچشم رنجاب تلخ انتظارت را
رؤياي عشقت را در اين
گودال تاريك افتاب واقعيت كن!
و آن دم كه چشمانش در آن خاموش بر چشمان من لغزيد
در قعر ترديد اين چنين با خويشتن گفتم:
_آيا نگاهش پاسخ پر آفتاب قلب ياس بارم نيست؟
آيا نگاه او همان موسيقي گرمي كه من احساس آن را در
هزاران خواهش پر درد دارم نيست؟
نه!
من نقش خام آرزوهاي نهان را در نگاهم ميدهم تصوير!
آنگاه نوميد از فروتر جاي قلب ياس بار خويش كردم بانگ از دور:
اي پيداي دور از چشم!...
او لب زلب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اماصدايش با صداي عشقهاي دور از كف رفته مي مانست...
لالايي گرم خطوط پيكرش از تار و پود مه پوشید پیراهن
گويا به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور او را ديده بودم من...
از آقاي شاملو بابت اين شعر زيبا ممنونم

